سحر
آرشیو
موضوع بندی
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
زمزمه...

من، تو را... او را... کسی را...
                                        دوست می دارم!


پ.ن1: این جمله با صدای پرویز پرستویی از اوناییه که هر چند وقت یکبار می افته سر زبونم و ولم نمی کنه! چندان هم نیم دونم یعنی چی!
پ.ن2: بالاخره نمره های دانشگاه گل و بلبلمون اومد! مهم ترین درسم براش -0- رد شده در حالیکه امتحانش رو چندان بد هم نداده بودم! یعنی دانشگاه بی صاحاب که می گن به معنای واقعی کلمه همین دانشگاه پیام نوره و دیگر هیچ!

پ.ن۳: ایشون هم التماس دعا دارن!!


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
معده ی آدم!
اگه این معده آدم بود، هر با که داشت پر می شد یه سری صدایی چیزی می کرد به خدا اگه ما باز چیزی توش می چپوندیم! من که دست خودم رو بو نکرده بودم که بفهمم داری می ترکی! دهنت رو باز می کردی خودت می گفتی!
دست از سرم بردا ر ر ر ر ر ر ر !
پ.ن1: دست معده کجاشه!؟
پ.ن2: یه اعتراف! فقط می خواستم اینجا رو به روز کنم و اصلاً هم ذهنم آمادگی نداشت و نمی دونم چرا به معده م گیر دادم!! آخه قبلاً به گرما گیر داده بودم! به هر حال از گرفتن وقت شما شرمنده م!

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
اثرات امتحان تغییرات احتماعی
به نظر "فریمن" اگر ما یک دوره ی پنج هزار ساله را برای زندگی در کره زمین در نظر بگیریم و آن را به هشتاد روز تقلیل بدهیم می توانیم داوری های زیر را مطرح نماییم:
- زندگی 60 روز پیش پدیدار شده است.
- انسان در قدیمی ترین حالت و شکلش یک ساعت پیش ظاهر شده است.
- عصر سنگ شش دقیقه پیش شروع گردیده است.
- انقلاب کشاورزی پانزده ثانیه قبل ظاهر شده است.
- استفاده از آهن 10 ثانیه پیش شروع شده است.
- انقلاب صنعتی سه دهم ثانیه پیش شروع شده است.
ملاحظه می شود که توانمندی تکنولوژی چگونه توانسته است در دوره های زمانی خیلی کوتاه حیات اجتماعی انسان را به طور فزاینده ای تغییر دهد.

(کتاب جامعه شناسی تغییرات اجتماعی/ غلامرضا غفاری - عادل ابراهیمی لویه)

پ.ن1: (سحر خیلی متفکرانه) فکر کن....!
پ.ن2 : آدم بدی شدم خدایا می دونم... فعلاً تو منو ببخش تا منم یه فکری به حال خودم کنم!

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
اعتماد!

سلام!

یه چیز خیلی عجیب اما واقعی!! من تازه یاد گرفتم که باید به خدا اعتماد کامل داشت!!!

یعنی هزار بار اینرو شنیده بودم ولی تازه معنیش رو فهمیدم! اینکه مطمئن باشی هر اتفاقی که میوفته و افتادنش دست تو نبوده حتماْ حتماْ بهترین اتفاقی بوده که خدا خواسته! اینکه هر وقت که خدا بخواد برات بهترین شرایط رو جور می کنه و اینک هر وقت بخواد به راحتی از هر جهت تامینت می کنه به شرطی که تو بهش عمیقاْ اعتماد کرده باشی!

تازه فهمیدم که تو زندگی چقدر نگرانی بی مورد داریم و فقط همون اعتمادس که آرامش کامل رو میاره!

من همیشه این چیزا رو می دونستم ولی انگار تازه الآن میفهممشون! به طرز عجیبی این حس اعتماد در من ریشه دوونده و آرومم می کنه! حتی خیلی از حوادثی رو که همیشه نگرانشون هستم رو برام الهی جلوه می ده!

فکر نمی کنم تونسته باشم کل منظور و حسم رو بنویسم ولی خیلی دوست داشتم که راجع به این حس خوب بنویسم و برای همتون آرزوی پیدا کردن این حس اعتماد رو بکنم

پ.ن.۱: الآن کلی شرمنده ی خدا هستم بابت موقع هایی که همش تو دلم می گفتم: "نَکنه...." الآن می فهمم که همیشه خدا تو جواب "نکنه" های من می گفته: "مگه تو بهم اعتماد نداری..." و من حتماً نمی شنیدم که بازم تو یه جای دیگه میگفتم "نکنه...."

پ.ن.۲: حالا می فهمم که توکل یعنی همون اعتماد...

پ.ن.۳: لطفاً کسی به مواردی از قبیل از تو حرکت از خدا برکت اشاره نکنه که حرفم اصلاً اون طرفا دور نمی زنه!!

 

 


پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
نوروزی دیگر

همیشه لحظه ی سال تحویل برام پر از وهم بوده!

اینکه پارسال نمی دونستی که سال دیگه موقع تحویل سال کجایی و امسال هم نمی دونی سال دیگه کجا خواهی بود و چه بر تو خواهد گذشت و سال های دیگر هم.

خدا رو شکر می کنم که امسال موقع تحویل سال پیش مامان و بابا بودیم و همین برام دنیا دنیا ارزش داشت و آرزو می کنم جمعمون هر سال جمع تر باشه.

ادامه مطلب ...

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
نوشتن

سلام،

این مدت نوشتنم نمی اومد. راستش هنوز به فرمول دقیقی دست پیدا نکردم که چه وقتایی نوشتنم نمیاد! گاهی می شه هزار تا چیز (معلومه که دارم غلو می کنم!) تو سَرَمه که دوست دارم اینجا بنویسم و گاهی هر چقدر به خودم فشار میارم (خیلی خودم رو کنترل کردم که ننویسم زور می زنم!) هیچی به ذهنم نمی رسه که برای "سحرم" مناسب باشه.

این مدت هم همین طرفا بودم... یعنی اینجا تو این دنیای مجازی این طرف و اون طرف که معنی نداره، هر گوشه که افتاده باشی بازم می تونی این طرفا باشی!

می دونین، یه چیزی رو یواشکی بگم، این رو فهمیدم که هر وقت بیشتر با آدمای اطرافم در ارتباطم و افکارم رو به اشتراک می گذارم کمتر اینجا می نویسم! انگار حسِ برقراری ارتباطم (یاد اون خانومه افتادم که تو تلفنا می شینه و می گه برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر...!) ارضا می شه و همون برام کافیه. ولی حقیقت اینه که بیشتر اینجا بودن رو دوست دارم.

یه چیز بی ربط! از ارتباط با کسایی که روحت رو آزرده می کنن بپرهیز... خیلی خوب به این موضوع فکر کن، حتماً می تونی در اطرافت چند نمونه شون رو پیدا کنی... مواظب فکرت باش، حیفه که روش حتی یه خش بیفته!

(خوب که فکر می کنم می بینم که الآن چقدر دوست دارم بنویسم!! اصلاً اون جمله ی اولم که نوشتنم نمیاد رو پس می گیرم! باز خوبه قبلاً بهتون ثابت شده که شرایط روحی من به سرعت می تونه تغییر کنه!)

تازه فهمیدم که چقدر حرفای اضافه رو راحت اجازه می دادم وارد مغزم بشن و الکی به سلول های مغزیم وَر برن! تازه فهمیدم که چقدر راحت می تونم جلوی خیلی هاشون رو بگیرم. تازه فهمیدم که چقدر از خودم غافل بودم و اجازه می دادم وجودم دستخوش اتفاق هایی که پیش میان باشه. یه چیز یواشکی دیگه... هنوزم مطمئن نیستم که درست و حسابی به خودم اومده باشم...

بگذریم دیگه... آره، اینجوری بهتره! بگذریم!

 

پ . ن 1: (حذف شد!! یه سوءتفاهم بود... عذر می خوام!! من اشتباه کردم!)

 

پ . ن 2: یه چیز دیگه! ( چقدر حرف میزنم!!! یکی من رو بگیره!!!) تازه فهمیدم که چقدر از نزدیکای خوبم اینجا رو می خونن و بی صدا میان و می رن، باور کنین خیلی خوشحال می شم یادگاری رو دیوار ما هم بنویسین! این رو از این جا فهمیدم که به هر کی که عکس طلوع (یا همون غروب) رو روی موبایل نشون دادم گفت تو وبلاگت دیدم!!! یه خورده ترسیدم نمی دونم چرا... گاهی از سکوت می ترسم! باور کنین خیلی دوست دارم نظراتون رو بخونم...

 

پ . ن 3: فکر کنم دیگه کوپنم پُر شد!!! چی ی ی ی ی ی..... همون بهتر که نوشتنم نیاد؟!!؟!؟!؟

 


سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
تشکر از تلنگر!

گاهی وقتا یه تلنگر لازمه، برای اینکه به خودت بیای.
سرتو انداختی پایین و راه مستقیم رو می ری بدون اینکه به دور و برت و حتی جلوت نگاه کنی که ببینی راه درسته یا نه... به صِرفِ اینکه مستقیم هست و داری می ری، بدون هیچ فکری راجع به مسیرت ادامه میدی...
گاهی یه تلنگر لازمه... که سرت رو بلند کنی و خوب فکر کنی، کجایی، از کجا اومدی و می خواستی به کجا بری؟
سر چهار راه ها باید فکر کرد... به هر فرعی که می رسی باید تصمیم بگیری... لزوماً راه مستقیم راه درست نیست!
یه تلنگر برای اینکه از بی راهه ها سر در نیاری...
یه تلنگر برای اینکه راجع به مسیرِ درست، فکر کنی و انتخابش کنی...
یه تلنگر برای اینکه خودت رو جمع و جور کنی و فکرت رو متمرکز در مسیر...
یه تلنگر....لازمه!
جناب آقای بهروز مدرسی، تشکر از تلنگری که یه دنیا حس خوب رو به وجودم سرازیر کرد!


شنبه 12 اسفند ماه سال 1385
علت!؟

خیلی وقته که "سحرم" رو تنها گذاشتم...خیلی قبل تر از تاریخ آخرین پست!

نمی دونم چرا... شاید :

- فکرم از سرما یخ زده و از مغزم به دستم نمی رسه.

- مغزم پره از فکرایی که باید خودشون رو از لوله ی باریک خودکار رد کنن و از شدت ازدحام همون بالای لوله گیر کردن.

- مغزم فکرهاشو قایم کرده که مثل یه راز برای خودش بمونه و من الکی دارم بهش اصرار می کنم و هی توش سرک می کشم.

- هر فکری توی مغزم جای خودش رو پیدا کرده و هیچ کدوم دلشون نمیاد از جاشون تکون بخورن که مبادا اون گوشه ی دنجشون رو از دست بدن.

- فکرام به خواب زمستونی رفتن و پتوی سکوت رو محکم دور خودشون پیچوندن.

- مغزم داره خونه تکونی عید می کنه و می خواد برای سال جدید، نو نوار باشه.

- دست مغزم برای فکرم رو شده و هر قالب گول زننده و خوش فرم و خوش عطری رو که جلوش می گیره، از سوراخش بیرون نمیاد که نمیاد!

- فکرم داشت از بازوم سُر می خورد که بیاد رو کاغذ که .... این بار خودم قلم رو زمین گذاشتم و همشون ریختن کف اتاق و همین طور خیره داشتم نگاهشون می کردم فهمیدم که چرا نمی خواستن خودشون رو نشون بدن...


جمعه 4 اسفند ماه سال 1385
پوزش!

با عرض پوزش مدتیست که در اینجا تکلممان نمی آید!

به محض آنکه آمد، مزاحم می شویم!


جمعه 17 آذر ماه سال 1385
سکوت!

مگه نشنیدی اون بزرگ می گفت « سرمایه ی هر دلی، حرفاییه که برای نگفتن داره » !؟

پس شیپورت رو بگذار کنار و روی دلت سرمایه گذاری کن!


سه شنبه 7 شهریور ماه سال 1385
!

 

خدا جون من تو رو دارم! چقدر بدم که این گاهی یادم میره! همه چیز رو از خودت می خوام! من تو رو دارم.... من تو رو دارم! خدا جون شکرت!

*     *     *

 

سریال نرگس هر شب، با یک مصیبت تازه، در خدمت اعصاب شما!

می شه الآن خیلی بهتر قدر سریال های طنز نود شبی رو دونست!


چهارشنبه 27 فروردین ماه سال 1382
سحرم!

این صفحه توسط سحر غصب شد!!!!

وبلاگ قبلی : http://Saharam.Persianblog.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 250919


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها