سحر
آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
زنانه این طرف، مردانه آن طرف؛ اینجا دستشویی عمومی نیست، سیرک است!


مدتی بود که همه ی شهر پر شده بود از تبلیغ سیرک بزرگ خاورمیانه برای اولین بار در کاشان، ما هم ذوق زده از پیدا کردن یه تفریح سالم تو این شهر، 2 تا بلیط گرفتیم. تو تبلیغات نوشته بود از عید مبعث تا نیمه شعبان. اول یه خورده بهم برخورد که یعنی چی که نوشتن اجرای سیرک از مبعث تا نیمه شعبان!؟ بعد فکر کردم خب می خوان مردم رو خوشحال کنن به مناسبت این دو تا عید ولی نفهمیدن چه جوری بگن. بلیط رو که گرفتم حالم بیشتر بد شد، چون این سیرک هر شب یک جایزه هم داره و جایزه ش چیه؟! کمک هزینه سفر به عتبات عالیات! زشت نیست که می گن نمایش دلقک و بندبازی و عملیات ژانگولر و حرکات میمون و خرس و شیر با جایزه ی سفر به عتبات!؟ همه چیزمون با همه چیزمون قاطی شده. خلاصه شب تفریح ما هم رسید و خوشحال و خندان و با ذوقی کودکانه مثل ندید بدیدها بس که تفریحی ندیدم، راهی شدیم. جایی رو برای پارک ماشین ها در نظر گرفته بودن و ما شگفت زده شدیم از این پیش بینی سنجیده و غیرمنتظره! به درِ ورودی رسیدیم و آقایی با صورتی مملو از ریش های نامرتب و مردمی (!) که مسئول کنترل بلیط بود گفت: خانوم ها از این طرف وارد شن، آقایون از آن طرف! ما به چهارتا چشم و دو تا شاخ دچار شدیم و پرسیدیم "یعنی چی؟!" گفت "فقط ورودی ها رو گفتن جدا باشه وارد که بشین دیگه با هم هستین." ما "واقعاً مسخره ست" ی تحویلشان دادیم و پوزخندی تحویل گرفتیم و وارد شدیم، اما جداگانه!

اولش چشمام سیاهی رفت چون حدود 100-150 نفر خانوم سیاهپوش رو تو محوطه دیدم و کلی تعجب کردم که آفرین به خانوم های این شهر چقدر اهل تفریح شدن و اینجا رو قُرُق کردن! بعد که سرم رو یه کم گردوندم جماعت رنگارنگ مردها رو دیدم که در سمت دیگری نشسته بودند و بچه هایی که در دو طرف تقسیم شده بودند! "اینجا چه خبره!؟"

همسرم هم از ورودیِ خودش رسید و چند لحظه ای مات ومبهوت بودیم و من گفتم یا من بیام تو مردونه یا تو بیا تو زنونه، یه شب اومدیم بیرون می خوایم با هم باشیم. خلاصه من و همسر نشستیم در آخرین ردیف ها و صندلی های قسمت زنانه که در حد امکان خودمون رو هم به مردونه چسبونده باشیم! تا نشستیم شنیدیم که از پشت سر صدای بحث میاد و دیدیم که خانواده ای 4 نفری با آقایونی شبیه به همون آقای مسئول کنترل بلیط با همون ریش های نامرتب و همون پیراهن های مردونه ی اتو نشده و آویزون و همگی بیسیم به دست دارند کلجار می رن که ما خانوادگی اومدیم و می خوایم پیش هم بنشینیم. اونا هم می گفتن "چه فرقی می کنه برای شما؟ خانوما اون طرف، آقایون این طرف". و یک دفعه انگار که چشمشون به خلافکار بزرگی افتاده باشه پرید به همسر مجرم بنده که کنار زنش نشسته و گفت: "آقا پاشو بیا این طرف بشین!" همسرم هم گفتند "برای چی باید بلند شم" و آقا با تحکم فرمودند که "این قانونه (!!!؟!!؟)" همسر هم گفتند که "کی این قانون رو نوشته!؟ شما بیارین ما ببینیم، بلند می شم."

قسمت زن ها و مردها رو با میله از هم جدا کرده بودن، یک صندلی رو کشید اون طرف میله و گفت "به جای اینکه اونجا بشینی، بیا اینجا بشین، چه فرقی می کنه؟"

من تازه توجهم به زوج هایی جلب شد که یکی این طرف میله و دیگری آن طرف میله نشسته بودند و در حد امکان صندلی هاشون رو به هم نزدیک کرده بودند! آقای بیسیم به دست که دید ما گوشمان به این حرف ها بدهکار نیست برگشت و جناب سرهنگ رو صدا کرد برای رسیدگی به ما مجرمین!

یک تفریح خانوادگی رفته بودیم، اشکالش چیه که یک زن و شوهر کنار هم بنشینن!؟ یکی از کنارمون رد شد و گفت "دیشب هم یه سری دعوا شد اینجا، فایده نداره، برین جدا بشینین." همسر می گفت " من اومدم یه شب بیرون می خوام هم کنار خانومم بشینم" و چندش آور ترین جواب ممکن رو هم شنید " آقا شما ناراحت نمی شی یه پسر مجرد بیاد پیش زنت بشینه؟!؟" یعنی پیش فرض شون اینه که همه ی آدمای مجرد مشکل اخلاقی دارن!! نمی دونم چرا همش تو مغزم می چرخید که "کافر همه را به کیش خود پندارد" و خیلی خودم رو کنترل کردم که از دهنم نپرید بیرون چون از این جماعت بیسیم به دست همه کاری بر میومد!

همسر می گفت "پس سینما چی؟ چطور تو سینما همه پیش هم می نشینن؟" من می گفتم "تو کوچه و خیابون که با هم هستیم چی؟! خیلی ناراحتین یه قسمت برای مجردا در نظر می گرفتین" (هر چند عمیقاً می دونستم که دارم چرت می گم! مگه واقعاً مجرد بودن یعنی...؟!)

مسئول اونجا پیداش شد، آقای "ریاحی" نامی بود و با همان تیپ مردمی! گفت "دستور از فرمانداری اومده." گفتیم "کی تو فرمانداری خبر داره که ازش پیگیری  کنیم؟" اسم چند آشنا رو که بردیم گفت " فقط شخص فرماندار خبر داره و دستور داده" می دونستم که تلاشمون از پایه و اساس بیهوده ست ولی همسر اصرار داشت از راه قانون (!؟) پیگیری کنه و دست نوشته ی این دستور رو ببینه یا همین آقای ریاحی چیزی بنویسه و بده و یا.... حالا هر کدوم که می شد، شکایت از کی به کی می بردیم!؟!

نیم ساعتی بحث کردیم و آنها شانه بالا انداختند... اینقدر موضوع مسخره و احمقانه بود که ادامه ی بحث فایده ای نداشت و من فقط متعجب بودم از 200،300 نفر که پذیرفته بودن اینقدر راحت بهشون توهین بشه و به چشمی بهشون نگاه بشه که باید جدا از هم بشینن. گفتیم "پولمون رو پس بدین بریم" آقای ریاحی بلند شد که "من برم نمازم رو بخونم، از فردا شب هم این میله ها رو تا ته بکشین که کسی نتونه بیاد این طرف" . بقیه هم تو یه چشم به هم زدن ترتیبی دادن که بریم از باجه پولمون رو پس  بگیریم، چرا!؟ چون یکیشون اومد گفت "بهشون بدین برن، چند تا خانواده جمع شدن..."

ما هم با اعصابی چرخ شده از این تفریح سالم به باجه آمدیم که پولمان را پس بگیریم و مسئول باجه پرسید چرا؟ گفتم "چون اینجا تفریح خانوادگی ممنوعه، می ریم بعداً هر کدوم مجردی بیایم"

وقتی به سمت پارکینگ می رفتیم داشت برنامه ی سیرک شروع می شد. با تلاوت آیاتی از قرآن!

و من باز هم حالم به هم خورد از این همه تظاهر و ریا و حماقت که داره همه جای این مملکت اسلامی (استغفرالله) رو می گیره... کلام خدا قبل از نمایشِ....


پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387
سحر مشکوک می شود!
نمی دونم چرا همش یه فکر شیطانی به من می گه که این حرفایی که دلیل میارن برای عدم حضور حسین رضازاده در المپیک پکن یه بازیه و حقیقت نداره!!
فکر می کنم دلیل دیگه ای داره و این چیزا رو دارن اَلَم (یا عَلَم!؟) می کنن که فکر مردم رو اون طرفی سوق بدن!
فکر شیطانی من اول از همه رفت طرف تبلیغاتی که برای املاک رابینسون رضازاده کرد و اینا کلی شاکی شدن و رضازاده دلیل آورد و از گلایه هاش رو گفت و اینا هم گذاشته بودن در یک زمان مقتضی حالش رو بگیرن! یا بحث سهمیه ای چیزی در میون بوده! چه می دونم دیگه!
یعنی من مطمئنم که یه مدال طلا برای تربیت بدنی خیلی مهم تر از سلامتی ورزشکارشه!!! و حتی بیماری یی هم در کار نیست!
به هر حال من گفتم که مشکوکم خودتون برین بیشتر بررسی کنین!!
قضیه سیاسیه و سیاست هم که خیلی کثیف تر از اونیه که بشه فکرشو کرد!

پ.ن: الآن دیدم که 3 روزه که دارم به طور متوالی به روز می کنم... فکر کنم برای خودم رکورد زدم! سابقه نداشته در سحرم!

جمعه 25 خرداد ماه سال 1386
توجه

هوا خیلی گرمه، از زمین و آسمون آتیش می باره! ساعت 12 ظهر دارم می رم بیرون، می بینم دختربچه ی همسایه تو حیاطه.
"بیچاره این پدر مادرا، چقدر باید حرص بچه ها رو بخورن!؟ توی این آفتاب هم تو خونه بند نمی شن! دیگه کسی هم از پسشون بر نمیاد...!" با خودم غرغر میکنم!

- خوبی ارغوان؟
: بله!
- هوا خیلی گرمه، نمی خوای بری خونه؟
: لباسم خیس بود، بابام گفت برو تو آفتاب وایسا تا خشک بشه...


شنبه 19 خرداد ماه سال 1386
اثرات امتحان جامعه شناسی جنگ و نیروهای نظامی (فردا)

 

الیزابت جنینگز:
من از صلح نفرت دارم که خون های بسیار، به خاطر آن ریخته شد و هرگز خویشتن را نشان نداد. من از «جنگ» نفرت دارم و از «صلح» نیز!

 


دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
ثواب

"این کا ر رو بکن...ثواب داره..."
ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...

خیلی وقت بود این جمله رو نشنیده بودم و یادم رفته بود!
تکرار می کنم یادم نره!
"این کار رو می کنم چون ثواب داره..."

ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...
ثواب داره...


چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385
اینو بفهم!

هر جا محبت دیدی، همون جا محبت بریز!

برای کسی بمیر که برات تب کنه!


دوشنبه 12 تیر ماه سال 1385
فقر فرهنگی

هفته ی پیش با اتوبوس از تهران میومدم کاشان که چند نفر با شاگرد راننده سرِ 200 تومن دعواشون شد و بد و بیراه و کتک کاری و انواع و اقسام فحش ها به بستگان درجه یک!!! خلاصه برای 200 تومن حدودا یک ساعت و نیم اعصاب 40 تا مسافر زیر چرخهای اتوبوس بود و این اراذل و اوباش هم دست بردار نبودن! خُب گفتیم یه مشت آدم زبون نفهم بی فرهنگن که فقط با قلدری یاد گرفتن کار پیش ببرن و منطق حالیشون نمی شه. این چیزی نبود، شاید در همون زمان در خیلی نقاط دیگه ی ایران داشت دعوای مشابهی می شد ولی وقتی چند روز بعد، از اخبار 20:30 یه صحنه ای تقریبا شبیه همون چیزی که از نزدیک دیده بودم رو دیدم، البته با موضوعی متفاوت و یه خورده ملایم تر، خشکم زد، چون اونا دیگه ظاهرا یک مشت اراذل و اوباش نبود، نمایندگان محترم مجلسمون بودن.....


یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1385
خلیج همیشه فارس

جا داره که من هم به نوبه ی خودم از همین تریبون ۱۰ اردیبهشت، روز خلیج فارس رو به همه ی هموطنان تبریک عرض کنم تا مشت محکم دیگری بر دهان دشمنان ایران وارد کرده باشیم!

 

خلیج پیوسته فارس

ای خلیـــج آبی و پیوستـــه فــــارس
همرهت نام خوش و برجسته فارس

ای خلیج نیلی و نامی فــــارس
ای نشسته در کنار قوم پــارس

جای تو، والاترین حد و مکـــان
در دل و در جان ما ایرانیـــــــان

رونق احـــوال دنیــــا بوده ای
هرمزت تنگه، گلــــوگاه جهان

وصله ی اصلی مــــرز و بوم ما
غبطه ای بر دشمنان شوم ما

ای خلیج نیلی و نامی فـــــارس
چون زمرد می درخشد بر تو نام

تا که ایران هست و دنیا بر دوام
نام تو پاینده هست و مستدام

منوچهر سعادت نوری
از سایت Persian Gulf


سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385
دعوا بر سر امامان!!

با اینکه محرم و صفر تموم شدن اما هنوز پلاکاردهای سیاه تو سطح شهر دیده می شن (حداقل می دونم اطراف خونه ی  ما که پُرن) و نوشته هاشون شدیداً جلب توجه می کنه:
"ایام محسنیه تسلیت باد، 27 صفر تا 7 ربیع الاول"
"مظلومیت محسن بیش از دیگران بود"
و کلی شعر رو شعار دیگه راجع به محسن.
حتی به در خیلی از مغازه ها کاغذهایی رو می بینم که نوشته "محسن به کدامین گناه کشته شد؟"
اولین بار بود راجع به محسن چیزایی می دیدم تا جایی  که یادم بود امامی به نام محسن نداشتیم و بعد فهمیدم که اسم جنینی که تو شکم حضرت فاطمه سقط شده بود قرار بوده که محسن بشه!
بعد از هیئت دیوانگان حسین که همه جا سر و صدا کرده چشمم به هیئت دیوانگان حسن هم روشن شد! اونم با پلاکاردهایی که روش نوشته بودن "مظلومیت حسن از حسین بیشتر بود"
چقدر جای حرمت خالیه!

ای خدا . . . . . . . . ! ! ! ! ! !


یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
منطق آزیتا حاجیان!؟

همه چیز تئاتر "یک زن، یک مرد" رو دوست داشتم به جز اسمش رو!

نمی فهمم چرا زن باید نماد عاطفه و احساس باشه و مرد نماد عقل و منطق!!!

فکر می کنم این موضوع نه تنها درست نیست بلکه خیلی هم خنده داره! (به خصوص در مورد مردان!!!)

هر کسی یک سری خصوصیات اخلاقی خاص داره که به نظر من هیچ ربطی به جنسیتش نداره.

چرا "شن تا" (با بازی فوق العاده ی هنرمند محبوب من خانم مریلا زارعی) می تونه تنها در قالب "یک مرد" منطقی عمل کنه!؟!؟

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویــدیــم و زندگی راه رفـتن بود

ما می خــوابیدیم و زندگی دویــدن بود


یکشنبه 6 آذر ماه سال 1384
رسیدگی!؟

حتماً تا حالا راجع به مجموعه ی خانه های تاریخی کاشان (خانه ی بروجردی ها، طباطبایی ها و ...) چیزهایی شنیدین یا از نزدیک اون ها رو دیدین. در زیباییِ فوق العاده ی این بناها که شکی نیست،

اما گردشگران (که تعداد آنها اصلاْ هم کم نیست و ما در یک ساعت حضورمان شاهد ۲ اتوبوس گردشگر خارجی بودیم) در اولین نگاه با این تابلوهای راهنما مواجه می شن:

فکر نمی کنم رسیدگی به این موضوع کار سختی باشه!! ‌


شنبه 5 شهریور ماه سال 1384
نامرد سالاری

(این پست رو علی الحساب (معادل فارسیش چیه!؟) داشته باشین تا بعداً بگم این مدت کجا بودیم و چه گذشت!)

*     *     *

تصویر چند تا پسر رو که دارن فوتبال بازی می کنن دست دختر بچه ای می دین تا رنگش کنه، ساکت و آروم می ره یه گوشه می شینه و رنگش می کنه! ولی اگه یه کاغذ دست پسربچه ای بدین که یه گوشه اش عکس یه دختر باشه پرتش می کنه و می گه "این که دخترونه ست"!

این پسر همونیه که یه خورده که بزرگتر می شه در جواب محدودیت هایی که خانواده برای خواهرش قائلند می گه "آخه تو دختری"!
این پسر همونیه که بعد از این جواب به خواهرش تو جامعه با ده ها دختر دیگه هر شکل ارتباطی رو داره چون اونا دخترن!
این پسر همونیه که به دخترا اجازه نمی ده که بتونن ارتباط یک جور با دخترا و پسرای اطرافشون برقرار کنن.
این پسر همونیه که به خاطر خودخواهی خودش چون یک نفر رو دوست داره باهاش ازدواج می کنه!
این مرد همونیه که زنش رو بیشتر به چشم زن می بینه تا شریک و همراه واقعی.
این مرد همونیه که هر چقدر هم روشنفکر باشه تردیدی نسبت به برتری خودش به زنش هم نداره چه برسه به بقیه ی زن ها!
این مرد همونیه که اوامر لازم الاجراش رو به هر شکلی که شده می کوبونه تو سر هم ردیفان جنس مخالفش.
این مرد همونیه که حقوق مسلم کارمندان مردش رو دو برابر زن می دونه.
این مرد همونیه که می خواد به رفاه و مقام برسه نه به خاطر خانواده ش که به خاطر خودخواهی خودش!
این مرد همونیه که به خاطر خودش به خانواده ش توجه می کنه تا احترام بیشتری بتونه دریافت کنه.
این مرد همونیه که تحمل حرف مخالف یک زن خیلی براش سخته!
این مرد همونیه که عشقش رو به زنش در هیچ جمعی ابراز نمی کنه چون مَرده!
این مرد همونیه که همه ی محدودیت های زنان رو در جامعه با رفتارش ایجاد کرده.

این مرد یکی از میلیون ها مرد مشابه ایرانیه که قدر بانوی ایرانی رو نمی دونن!

ببخشید اگه همه ی اینا نامردی بود!


چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1384
سپاس از رییس جمهور خاتمی


جناب آقای دکتر محمد خاتمی، رییس جمهور محبوب مردم ایران،


     دوران شیرین ریاست جمهــوری شما به پایان رسید، برای ما شیرین و شاید برای شما تلخ.

اندیشمندانه وارد عرصه شدید، اما چه بد عرصه ایست! خدمات بزرگی را در حد توانتان و در حد اجازه ی بزرگـــــان ارئه دادید که ایرانیان نفهمیدند، حس نکردند، ندیدند و شاید خود را به ندیدن می زنند...مردم قدرنشناسی هستیم، ما را ببخشید!

     آقای خـــــاتمی، هر چقدر هم به شما خرده بگیرند، هر چقدر هم انتقاد کنند نمی توانند منکر تحــــولات سال های ریاست جمهوری شما باشند، مگر کسانی که یا بی انصافند و یا فراموشکار.

لذت از سخنرانی رییس جمهور کشورمان در یک جمع جهانی کم افتخاری نبود که تنها شما نصیب ما کردید، لــــذت از علم و دانایی و فهم و شعور رییس جمهورمان، لذت از صحبت ها و آراستگی و خوش پوشی رییس جمهورمان و لذت از لبخند و بشاشیتی که اوائل برایمان باورکردنی نبود، دولتمردی اخم مرسوم را کنار گذاشت!

     و بعد از آن چه لبخندهای ساختگی و چه ظاهرسازی هایی از کاندیداهایی دیدیم که حسرت حتی نیمی از بیست میلیون رأی مقتدرانه ی شما را داشتند.

     با مشخص شدن نتایج دور اوّل انتخابات مطمئن شدیم که ایران یا به تاریکی گذشته بر می گردد و یا به سیاهی دوران جاهلیت!

     نمی دانیم چه بلایی ســـرمان خواهد آمد اما مطمئن هستیم بعد از این بیشتر قدر شما را خواهیم دانست!

     خاتمی عزیز ممنونیم به خاطر هشت سال زحمت، به خاطر هشت سال مبارزه و به خاطر هشت سال دفاع مقدس!

 و این اندک ترین سپاس ماست...

*     *     *

و از زبان شما:

امید: خاتمی آمدنت را با دوم خرداد ارج نهادیم و با ۱۸ تیر لگد کوب شدیم رفتنت را در حالی نظاره گریم که در این ۸ سال با وجود ۲۰ میلیون حامی تنها بودی.

علی: یاس همیشه خوشبوست و می ماند.

؟؟؟: جناب آقای خاتمی از تمامی زحمات شما ممنونیم.


ساسان . م . ک . عاصی: من هم با حفظ تمام مواضع انتقادی‌ام سپاس
زار زحمات آقای خاتمی هستم٬ و بی‌تردید می‌گویم به لطف حضور آقای خاتمی جامعه ما توانست گامی بدون خشونت به سوی آزادی و آگاهی بردارد٬گرچه امروز باز هم در آستانه یک عقب‌گرد قرار گرفته‌ایم.
انصافا وداع سختی آست و آنچه سختش می‌کند٬ چشم امداز نامشخصی حداقل چهار سال آینده است.
 متشکرم به خاطر این یاد‌اوریت... واقعا حق این بود که آز خاتمی تشکر کنیم.

احمد رضا: اما امیدوارم که خدا به همه ما رحم کنه چرا که من هم فکر می کنم که این فضای موجود براحتی به دست نیومده که براحتی از دستش بدیم . به هر حال شنبه معلوم میشه که جامعه ما مدنیت را دنبال می کنه یا چیزهای دیگه را و....... 

شبنم: من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت...

ensanhaye khoob hich vaght az khatereha nemiran: aimless

منا: من هم مرسی ....

پیام: بنظر من مهمترین کاری که در دوره خاتمی خواسته یا ناخواسته صورت گرفت، از پرده برون افتادن دولت و نیروهای در سایه مثل اژه ای ها، بادامچیان ها، جنتی ها، مصباح ها و غیره بود که دستشان رو شد. مسلما با آمدن رئیس جمهوری از جنس همین قماش بجای خاتمی، هنوز شکافی در بطن حکومت نمی افتاد و چهره ها فاش نمی گردیدند.

ریحانه: موافقم باهات . خیلی زیاد . اما کساتی که با اون موافق نیستند بلاگ سکای رو فیاتر کردن و احتمالا در آینده ای نچندان دور پرشین بلاگ رو تا هیچکس واقعیت رو ندونه .

وهاب: منم بگم تشکر میکنم از آقای خاتمی.....حداقل یه گوشه از حق ما رو برگردوند تو یسری موارد که دولت قبل گرفته بود...


چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1383
ایرانی!

((ایرانیان کهنه کار و نکته سنج هستند، ذوق توطئه دارند، برای پذیرایی های رسمی ساخته شده اند. ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم و برهمی بوده است و خوشی او در این است که داد و فریاد راه می اندازد، یکنفر را، هر که می خواهد باشد، توانا و نیرومند و رستم دستانش بخواند اما در عین حال در دل دشنامش بدهد و آهسته و یا قاه قاه بخندد و خلاصه همان صحنه ی کمدی و خنده دار را بازی کند که مظهر زندگی ایرانیان است. ما فرنگی ها وقتی در حق کسی می گوییم سخت و استوار، مقصودمان تحسین از اوست، در صورتی که در ایران چنین آدمی را احمق و نادان می خوانند و وقتی می خواهند از کسی تعریف کنند می گویند خلی نرم است.))

سعی کنید احساسات وطن پرستانتون رو یه خورده کنترل کنید که خودم بدترم! اینها نظر ژان لا رتگی، روزنامه نویس فرانسوی هست که در کتاب "ویزا برای ایران" در سال 1962 چاپ شده.

انصافاْ درست نگفته!؟ یعنی 42 سال پیش از ایرانی گفته که خط به خطش هنوز صدق می کنه؛

تو طئه...پذیرایی های رسمی...اغتشاش...درهم برهمی...داد و فریاد.....کدومش کار ما نیست!؟

حسن نراقی در کتاب جامعه شناسی خودمانی (چرا درمانده ایم) خیلی بیشتر از اینها ایرانی رو به خودش نشون می ده، فقط باید واقع بین بود.

بازم از این کتاب می نویسم شیما جون  ممنون!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 250890


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها