سحر
آرشیو
موضوع بندی
جمعه 1 تیر ماه سال 1386
اندیشه؟!

و بالاخره نتیجه ی پایان امتحانات در ساعتی پیش:

من بیش از آنکه بیاندیشم، هستم!

«سحر»


پ.ن: مرجان عزیزم با تمام وجود بهتون تبریک می گم!

آرزو می کنم نه تنها «عشقتون کاشکی همین جوری بمونه»... بلکه بیشتر و بیشتر هم بشه!


شنبه 6 آبان ماه سال 1385
سوء تفاهم!

شکستِ پنجره

                    آن دم است که

                                تو از آن فقط به فکر کبوتر باشی!!!

 

پریسا (داروگ)

 


شنبه 29 مهر ماه سال 1385
تنگه غروب!؟

راستی چی شد غروب تنگ شد!؟

از کی شد تنگه غروب!؟


پنجشنبه 6 مهر ماه سال 1385
دوش!

با کوچکترین اشاره ام... باز هم دهانت را باز کردی و هر چه می توانست از آن در آید را بر سرم کوفتی!

و من ... مثل همیشه ... تازه شدم!


جمعه 31 شهریور ماه سال 1385
راز

از سرمای فکری که در گلویم جا خوش کرده بود...

                                                            گردنم خشکش زد!


پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385
جنایت

همه جا تاریکه! عجیب دلِ هوا خنکه! ماه هم لبخند فاتحانه ای می زنه! نمی دونم چه بلایی سر خورشید آوردن...


شنبه 28 مرداد ماه سال 1385
بهت

چشمانم نیمکره ای را دور می زنند تا ببینند در مغزم چه می گذرد...

             خیره می مانند و سیاهی می روند...

                                                       نمی دانم چه دیده اند!


جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
مزاحم!
باز هم صدای بیگانه ای می آید، یاد پشه ی دیشب می افتم...
گوش هایم را می گیرم و نجواهای تو را مهمان می شوم!

یکشنبه 8 مرداد ماه سال 1385
کجاییم!؟

این جا حتی پاها هم بی صدایند...بارها مقابلم بودی و ندانستم، چند باری هم سایه ات را شناختم و آخرین بار خودم را هم نشنیدم که با تو به کدامین سو رفت!


چهارشنبه 4 مرداد ماه سال 1385
حضور

 

من بودم و خدا بود و کوه...
         صدای بوق پیکان لعنتی همه مون رو پروند!

 

*     *     *

اولین نقطه ی نورانی آسمان،
                    تو عاشق ترین ستاره ای!


یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385
آدمیت!؟

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت!
قرن ِ ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست!
.....

فریدون مشیری

 


جمعه 23 تیر ماه سال 1385
سکوت

چرا کسی جیرجیرک ها رو روغن کاری نمی کنه!؟


پنجشنبه 22 تیر ماه سال 1385
آب غوره!

می گم می خوام آب غوره بگیرم.

می گن لازم نکرده خودت بگیری بگو یکی دیگه برات بگیره.

می گم آخه آب غوره ای که خود آدم بگیره یه چیزه دیگه ست!

می گن نه خیر، هنوز برای تو زوده!


یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
بوی عید میاد

 

هر سال تقریباً از اواسط اسفند بوش* میاد! نمی شه گفت دقیقا چه بوییه! بوی سبزه و گل تازه شکفته ست یا بوی ماهی قرمزهای تو کوچه یا بوی خونه تکونی همسایه!؟ هر چیزی که هست بوی خوبی داره! بوی تازگی و طراوت و آرامش...بوی یاد خدا...

با اینکه داره بهمون می گه یه سال دیگه مثل برق گذشته و یادمون میاره که چقدر برنامه ریخته بودیم برای روزهاش، تقریباً یک سال پیش همچین موقع هایی و غمگین می شیم از نکرده ها و بعضی از کرده ها، اما بوش رو بازم دوست داریم!

شاید چون هر چیز نویی رو دوست داریم....اما نه، خیلی چیزا ارزش قدیمیش بیشتره. شاید چون خیلی از دیدارها تازه می شه...اما نه، خیلی وقتا دوست داریم از زیر همین دیدارها در بریم! شاید چون دو هفته ای تعطیلیه...اما نه، مدرسه هم که می رفتیم مزه ی این دو هفته حتی بیشتر از اون سه ماه بود...

 شاید به خاطر دعای سال تحویل، شاید به خاطر سفره ی هفت سین، شاید به خاطر تولد یه سال نو، شاید به خاطر عوض شدن تقویم، شاید به خاطر تصمیم های جدید، شاید به خاطر شنیدن یه تبریک،  شاید به خاطر عیدی های دوست داشتنی!

و احتمالاً به خاطر همه ی این ها...

همه ی این حس های خوبی که کمتر پیش میاد با هم جمع بشن و همه رو خوشحال کنن.

اصلاً شاید بوی همون انرژیِ جمعیه مثبتیه که تو هوا موج می زنه.

اما حیف که چند روزی که ازش می گذره همه ی اون شور و حال، به طرز غم انگیزی تموم می شه، همه چیز دوباره عادی می شه، روال قبلیِ زندگی بدون کوچکترین تغییری بر می گرده و از هیچ کدوم از اون بوهای خوب و انرژی فراوون اثری نمی مونه!

 با اینکه نوروز اسم قشنگیه اما همین که بعدش می شنویم روز از نو و روزی از نو دلمون یه جورایی می گیره!

پس حالا تا می تونیم این بوی خوب رو نفس می کشیم، ریه هامون رو پر می کنیم ازش تا ذخیره ای باشه برای همه ی روزهای عادی بعد از عید، همون بویی که نمی دونیم دقیقاً بوی چیه...

اصلاًنکنه بوی سبزی پلوی ته گرفته ی همسایه ست!؟!؟

 

*منظور "بوی آن" می باشد، نه خدایی نکرده "آن مرد جنایتکار"!!

 

                                                                                          ۸۵/۱۲/۱۲


جمعه 30 دی ماه سال 1384
روی ماه خداوند را ببوس

 

مژه بر گونه افتاد.

: آرزویی کن.

قطره ای مژه را شست.

- آرزو می کنم تمام مژه هایم بریزند. به اندازه ی تک تک شان آرزو دارم...

*      *      *

"روی ماه خداوند را ببوس"

مصطفی مستور

خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره.

این یک رابطه ی دو طرفه است. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مؤمن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مؤمن به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوندِ ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کِشَد البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوندِ علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندی ست که می تونه وجود داشته باشه. ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بیندازیم رستگار شده ایم؛

اما برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خدا هم وجود نداره.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 250849


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها