| |
|
شنبه 28 مرداد ماه سال 1385 |
|
بهت |
|
چشمانم نیمکره ای را دور می زنند تا ببینند در مغزم چه می گذرد...
خیره می مانند و سیاهی می روند...
نمی دانم چه دیده اند! |
|
| |
|
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385 |
|
مزاحم! |
باز هم صدای بیگانه ای می آید، یاد پشه ی دیشب می افتم... گوش هایم را می گیرم و نجواهای تو را مهمان می شوم! |
|
| |
|
یکشنبه 8 مرداد ماه سال 1385 |
|
کجاییم!؟ |
|
این جا حتی پاها هم بی صدایند...بارها مقابلم بودی و ندانستم، چند باری هم سایه ات را شناختم و آخرین بار خودم را هم نشنیدم که با تو به کدامین سو رفت! |
|
| |
|
شنبه 7 مرداد ماه سال 1385 |
|
دوست داشتنی بود... |
|
یوسف یوسف پشندی هم رفت! کِی!؟ ۴ خرداد ۸۵!! چقدر دلم گرفت، از رفتنش، از بی سروصدا رفتنش... روحش شاد، یادش گرامی!
(هر چی گشتم نتونستم حتی یک عکس هم روی نت ازشون پیدا کنم...) |
|
| |
|
چهارشنبه 4 مرداد ماه سال 1385 |
|
حضور |
|
من بودم و خدا بود و کوه... صدای بوق پیکان لعنتی همه مون رو پروند!
* * *
اولین نقطه ی نورانی آسمان، تو عاشق ترین ستاره ای! |
|
| |
|
دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385 |
|
انتظار |
|
دلم بدجوری هوای دستت را کرده؛
لحظه شماری می کنم،
برای آن زمان که
حقت را کف ش بگذارم....
|
|
| |
|
یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385 |
|
آدمیت!؟ |
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل، از همان روزی که فرزندانِ «آدم»، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛ آدمیت مرد! گرچه آدم زنده بود . از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب، گشت و گشت، قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت. ای دریغ، آدمیت بر نگشت! قرن ِ ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست! .....
فریدون مشیری
|
|